چه سکوتی ست
دنیایم خالی شده
از رنگها
از صداها
از نگاهها
درست بگویم از آدمها
توان مقابله برایم نمانده
پاروها را رها کردهام
و تن به جریان این آب کدر دادهام
تا مرا به هر کجا که میخواهد ببرد
آری !
دیگر آموختهام که هیچ چیز در این دنیا تغییر نخواهد کرد
و ما چه سادهایم که فکر میکنیم میتوانیم دنیا را عوض کنیم
چه سادهایم که گمان میکنیم تفاوتی در آدمها هست
چه سادهایم که گمان میکنیم خوبی و بدی با هم فرق دارند !
آری !
آموختهام که باید همان باشم که از من ساختهاند
برایم تفاوتی ندارد
سیاهی شب
و روشنایی روز .
برایم تفاوتی ندارد
سوز و سرمای زمستان
با ماسههای داغ ساحل در ظهر یک روز تابستانی
همه چیز برایم یکسان است
گریزی نیست
گریزی نیست از تسلیم روزگار شدن هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ،
پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1